دخمل مامان سکسکه می کنه
کاکل زری مامان .....![]()
الان که دارم این مطلب رو واست می نویسم
دقیقاً 24 هفته و 4 روزه که تو دل مامانی...
دیگه یواش یواش دخترم داره بزرگ می شه ، خانوم می شه .... دیگه وقتی غذا می خورم دخترم علاوه بر بالانسا و بپر بپرایی که می کنه سکسکه هم می کنه ......
مامان قربونت بشه .....
قربون سکسکه هات بشم مامان....![]()
دقیقاً اون هفته بود که اولین نشونه ها رو حس کردم چون همیشه در حال خوندن و مطالعه مرحله به مرحله رشد و بزرگ شدنتم
تا بدونم که مثلاً الان تو این هفته دخترم چه تغییراتی می کنه وزنش ، قدش چقدره چه کارهای جدیدی انجام می ده و از این جور چیزها.... واسه همین منتظر حس کردن سکسکه هات هم بودم اما اینقدر واسم جالب بود که بدونم آخه چه جوریه.
مثلاً با خودم فکر می کردم یعنی سکسکه هاش صدا داره؟
اما وقتی این اتفاق افتاد اولش شک کردم فکر کردم شاید مثل همیشه داری تکون می خوریو واسه خودت ورجه وورجه می کنی
اما بعد که دقت کردم دیدم نه... این تکونها با وول خوردنات فرق داره ....
آخه تکونات ممتد نیست اما این تکونها دقیقاً مثل ضربان قلب با یه ریتم منظم و مثل همین سکسکه های معمولی خودمونه و اینکه نمی گیره و ولم نمی کنه مثلاً تقریباً 5 تا 10 دقیقه ای حتی یه روزهایی هم بیشتر طول می کشه و فقط هم تو یه نقطست ... یه موقع هایی که اینقدر شدتش زیاد می شه
که حس می کنم شکمم تکون می خوره
خندم می گیره ... دستم رو می زارم درست روی همون نقطه و بهت می گم : یواش ... مامانی چه خبرته چی کار می کنی.....
از تکونهات که نگم الحمدالله چند برابر و محکم تر شده یعنی دیگه اینطور نیست که تو خودم حست کنم کاملاً از روی شکم معلومه که اون تو داری چیکار می کنی ..... یه روز صبح که بابایی داشت باهام خداحافظی می کرد که بره سر کار شما هم که طبق معمول بیدار بودی و واسه خودت اون تو، این پهلو اون پهلو می شدی و تکون می خوردی بابایی که خواست باهات خداحافظی کنه دستش رو شکمم بود که یه دفعه آنچنان ضربه هایی زدی که بابا فرهاد گفت : آی نامرد یواش مامانی گناه داره ......و کلی خندیدیم
تازه داشت یادم می رفت که بهت بگم دفعه آخری که رفته بودم شمال که آلبومهای عروسیمون رو هم برده بودیم پارسا اومده بود خونه مامان عزیزاینا و داشتیم با هم کشتی می گرفتیم تو هم اون تو شروع کده بوده به بازی کردن و بپر بپر و هی به اینور اون ور می کوبیدی وقتی که بازیمون تموم شد به پارسا گفتم دستش رو گذاشت روی شکمم تو هم نامردی نکردیو آنچنان لگدی زدی که پارسا زود دستش رو کشید و گفت آجون این چی بود ؟ !!! گفتم بیا اینم دخترم ه که می گه اگه راست می گی بیا با من کشتی بگیر... خلاصه پارسا خندش گرفته بود.... جدی هم گرفته بود و می گفت اونم شکست
می دم.
فرداش زندایی تکتم می گفت همش به ما می گفت منو ببرین پیش آجون می خوام لگد بچشو ببینم....
تو عشقمی عزیزم.....
دوست دارم زودتر ببینمت ..... فیلمتو که هر چند وقت یه بار با بابا فرهاد نگاه می کنیم و هر دفعه انگار مثل دفعه اول واسمون همون جذابیت رو داره و هر چیزت که می یاد ر صفحه تلویزیون هی قربون صدقت می ریم.
امروز دوشنبه است و مامان عزیزت از جمعه اومده پیشمون آخه یکی از همکارهای مامانیت رفته مرخصی و منم مجبورم تا دیر وقت تو محل کار بمونم اون بیچاره هم وقتی شنید که ابن طوره اومد تا حداقل واسمون غذایی چیزی آماده کنه تا وقتی برمی گردیم خونه خیلی اذیت نشیم... الهی فداش بشم ..... امیدوارم که خدا همه مامانهای مهربون مثل مامان من رو حفظ کنه و بهشون سلامتی همراه با طول عمر بده.... دیشب فیلمتو واسه اولین بار به مامان عزیزنشون دادیم اونم همینطور زل زده بود به تلویزیون و همش شکر خدا رو می کرد و من و بابا فرهاد هم دونه دونه همه چیزاتو واسش توضیح می دادیم....
حالا این دفعه فیلمتو می بریم تا پدرجون و داییهات هم ببینن....
فیلم بچم اینقدر قشنگ و مهیجه که باید اسکار بگیره قربونش برم.....


دخمل مامان سکسکه می کنه
